حمد الله مستوفى قزوينى
372
ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )
پس آنگاه حجّاج شد سوىِ راه * از او بُرد سوى مدينه سپاه در او از صحابه به هرجايگاه * نمودى زِ هرگونهاى بازخواه « 1 » كه در قتلِ عثمان و آن داورى * چه كرده چه ناكرده بُد ياورى 555 به هنگام حج با زِ مكّه كشيد * به وقتِ طوافش به اسماء رسيد به دو گفت اسماء : « نشد گاهِ آن * پياده شود آن سوار اين زمان » مَر اين گفتن از وى شفاعت شمرد * تنِ كُشته فرزندش او را سپرد به خاكش سپرد آن زنِ پاكتن * همين بود آن نامور را سخن « 2 » چه كوشيم چندين به كارِ مهى * چو ناچار از او دست گردد تهى 560 اگر بَهر دنيا اگر بَهر دين * بكوشيم حاصل نباشد جز اين چو ناچار هست اين مهى بَر گذر * همان بِه نباشد مَر اين دردسر بدين درگزينيم كارِ خُمول « 3 » * كز اين گفتوگو مىشود دل ملول بَدى با بَدان نيز اگرچه بَداند * نكو نيست چون بندهء ايزداند به ويژه كه كوشيم در كارِ بد * نماييم نيكو از آن حالِ خود
--> ( 1 ) ( ب 553 ) . در اصل : زِ هركونهء بارخواه . ( 2 ) ( ب 558 - 549 ) . تاريخ بيهقى ، تصنيف خواجه ابو الفضل محمد بن حسين بيهقى ، به اهتمام دكتر غنى و دكتر فياض . تهران ، 1324 ، ص 192 آمده است : خبر كشتن به مادرش آوردند ، هيچ جزع نكرد و گفت : انا للّه و انا اليه راجعون ، اگر پسرم نه چنان كردى نه پسرِ زبير و نبسهء بو بكر صديق رضى اللّه عنهما بودى . و مدتى برآمد . حجاج پرسيد كه اين عجوزه چه مىكند ؟ گفتار و صبورى وى بازنمودند ، گفت « سبحان اللّه العظيم ! اگر عايشه امّ المؤمنين و اين خواهر دو مرد بودندى هرگز اين خلافت به بنى اميّه نرسيدى ، اين است جگر و صبر ، حيلت بايد كرد تا مگر وى را بر پسرش بتوانيد گذرانيد تا خود چه گويد » ، پس گروهى زنان را بر اين كار بگماشتند و ايشان درايستادند و حيلت ساختند تا اسماء را بر آن جانب بردند ، چون دار بديد به جاى آورد كه پسرش است ، روى به زنى كرد از شريفترين زنان و گفت « گاهِ آن نيامد كه اين سوار را از اين اسب فرود آورند ؟ » و بر اين نيفزود و برفت . و اين خبر به حجاج بردند به شگفت بماند و فرمود تا عبد اللّه را فروگرفتند و دفن كردند . ( 3 ) ( ب 562 ) . در اصل : حمول .